تبليغاتX
روز آخر

روز آخر

و چشمانم را می بندم

 

پوستش با اينكه سبزه بود، ولي خيلي صاف بود
چشماش زيبا و تك بودند
موهاش سياه، و هميشه روشون يه برق عجيبي بود
خيلي خوب و مودب صحبت مي كرد
سن سال زيادي نداشت
14 يا 15
هميشه مرتب بود
تو دلش كينه نبود
مث آب زلال بود
هميشه مي خنديد
موقع صحبت كردن فقط تو چشماي آدم نگا ميكرد
خيلي زيبا بود
خيلي لطيف
خيلي آرام
خيلي باهوش
خيلي جذاب بود
ولي هفته پيش مُرد


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

با چشماي خمارم نگاه به ساعت مي كنم هنوز 5 دقيقه مونده، سرمو از رو بالش بر ميدارم ميرم
دستشويي صوتمو بشورم جلوي آينه كه وايسادم كسي رو مي بينم كه سالهاست نديدمش، ،چهرش برام آشناست ولي احساسي نسبت بهش ندارم يه احساس قوي تو وجودم مي گه كه نگاش نكنم، سرم پايين ميگيرم و بقيه
كارمو انجام ميدم بدون اينكه صورتمو با حوله خشك كنم ميام بيرون، خنكي آب رو صورتم بهم آرامش ميده ،دوباره رو تختخواب دراز ميكشم ، هنوز 5 دقيقه
مونده انگار ثانيه ها جاشونو با ساعت ها و ساعت ها با هفته ها و ماه ها عوض كردن،دوباره سرمو رو بالش مي زارم، چشمامو مي بندم و به "هيچ" فكر مي كنم
به هيچي كه از سياهي پر شده، سياه سياه، تو اون سياهي به دنبال يك نقطه خاكستري مي گردم، به دنبال خودم ميگردم ، تو همين فكرا بودم كه گوشيم زنگ زد
يعني وقتش شده، گوشيمو برداشتم، دوباره همون صداي نرم و صاف هميشگي، هر صبح با همين صدا بيدار ميشم، هر روز صبح ساعت 9، دقيقاً 9،
زنگ مي زنه و كارايي كه روز قبل داشته رو برام تعريف مي كنه، اوايل خيلي اصرار مي كردم كه زنگ نزنه، ولي بعداً عادت كردم، به صداش، و به آرامشي كه بهم ميداد،
امروز دقيقاً شصت وپنج روزه كه هر روز زنگ ميزنه، امروز تو آخر حرفاش ازم خواست تا منم باهاش تماس بگيرم، خواست منو ببينه، منم بهش گفتم كه بايد تصميم بگيرم،
روز بعد دقيقاً ساعت هشت و پنجاه و پنج دقيقه از خواب بلند شدم و كارهاي تكراري روزاي قبل رو انجام دادم ، ساعت 9 شد و كسي زنگ نزد، خيلي گرفته بودم، اين حس كه دارم
به يه كسي كه نديدمش تعلق خاطر پيدا مي كنم بيشتر عذابم ميداد، تو همين فكرا بودم كه تصميم خودم رو گرفتم.
امروز يك شنبه ، يك هواي باروني، با نم زياد،  بيشتر ترجيح دادم خونه باشم تا بيرون برم، باز ساعت نه گوشيم زنگ خورد، خودمو سرگرم كتابي كه ديروز گرفته بودم كردم و جواب ندادم
... اون روز تا شب گوشي با اون آشناي غريب زنگ خورد، فردا و روزهاي بعد هم همينطور، ....
 شايد چون تعلق و وابستگي رو به اين دنيا دوست نداشتم.

دلم امشب صاف است ...

آسمان هم آرام. . . . . . .

و هزاران فانوس . . . . . . .

باد هم می آید . . . . . . . .

به گمانم فردا روز خوبی باشد

صورت ماه به من می گوید


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

انگار همين ديروز بود كه در مورد محرم نوشتم
روزا همين جور در گذرند و ماييم كه غافليم
كاش يه جور مي شد زمان رو كند كرد
ولي نه انقدر سختي ها زيادن كه آدم رغبتي به زياد بودن تو اين دنيا نداره
محرم چيزايه زيادي بخاطرم مياره
يكي از اون چيزا نوحه هاشه كه وقتي گوش ميدي به خودت قول ميدي كه بعد از
اون كمتر گناه كني ولي گناه جزء لاينفك آدماست
امسال كه اصلاً محرمو حس نمي كنم
انگار دل آدما مث زمان بچگيم نيست
يه لايه خاك رو دلا اومده
خلاصه محرم امسال طعم محرمايه ديگه رو نداره
اين امتحانا هم كه چي بگم تا آخر دهه طول ميكشه
درسته كه من تو درس خوندن خيلي تنبلم ولي مجبورم تو فرجه ها بخونم
اين قطعه پاييني يكي از نوحه هاي كويتي پور تو آلبوم غريبانه 2 كه خيلي دوسش دارم
 
" او مرا ميخواند و من آنروز دستم بسته بود
   كاش آنجا جان من ميشد برون از پيكرم
   روز تنهايي كه حتي يك نفر يارم نبود
  ديدم انجا پشت در افتاده تنها يارم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

 

-"بازم جوهر خودكار تموم شد
مث هميشه
آشغال ميسازن، خودكار كه نيس
ولي ..."

خودكارشو يه طرف اتاق پرت ميكنه
كاغذ رو هم مچاله ميكنه ميندازه نزدكاي سطل
تو آينه يه نگا ميندازه

-"اين كيه؟"

دستشو رو صورتش ميكشه، يه لبخند ميزنه
با مشت ميزنه تو آينه

-"ميخوام كه نبينمش"

در خونه رو با صدا ميبنده
شاخه اي خشك رو زمين ميبينه
دستش ميگيره
بي ديوار ميكشه
بي مقصد را ميفته
زير لب يه چيزايي زمزه ميكنه
شايد داره به خودش بدو بيرا ميگه
مث هميشه

-"تو نميخواي ..."

غم تو صداش بيداد ميكنه
دلش گرفته
از پله هاي پل هوايي بالا ميره
خيسيه پله ها از بارون ديشبه

-"از اين بالا چقدر حركت ماشينا مسخرس"
-"كجا دارن ميرن؟"

پاشو ميزاره اونطرف حفاظ پل هوايي
ياد مادرش ميفته
اشك تو چشاش جم ميشه
از دور چن نفر همينجوري كه دارن داد ميزن نزديك ميشن

-"چي ميگن؟"

خودشو ول ميكنه
سردي هوا رو بيشتر حس ميكنه
زمين خيلي سريعتر از چيزي كه فكرشو ميكرد داشت نزديك ميشد


-"خوشحالم"

و به زمين ميرسه، و شایدم از اونجا به آسمون

مردم كم كم دور و برش جمع ميشن تا بهش كمك كنن
ولي ديگه دير شده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

 

كنتشو از تو كيفش در مياره
تو چشمام نگا ميكنه
يه نخ از سيگارو ميزاره گوشه لبش
روشنش ميكنه
زيره چشمي يه نگاه ديگه
يه كام پر و پيمون ميگيره
سيگارو پايين مياره
دودشو كنار ميزنه
نگاه ميكنه
ساكتي ، (همين جوري كه سيگار رو لبشه)
چي بگم
يه حرفي
ميگن عمل بهتره
چي بهتره
حالا
خودشو روم هل مي ده
برو كنار
بازم خودتو لوس كردي
اوهوم
تكراري شدي مي دوني
اوهوم
اصلاً دخترا مث جاكليدين!
چطور!؟
حالا
قبلن چي؟
همون كه گفتم!
سيگارو كناري پرت ميكنه! و خودشو ميده جلو
دستمو ميزارم رو سينش مي زنمش كنار
باز چي شده
حوصله تو ندارم
كم كم ازش دور مي شم
بعد از يه فاصله دور شدن سرمو بر مي گردونم ، مي بينم داره دونبال

نخ سيگارش مي گرده!

 

 

 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 


اكنون كه سنگين تر از هميشه كوله بارم غم دارد،
اكنون كه سخت تر از هميشه مي توانم باشم،
اكنون كه ديده هاي غير را مهمان نميتوانم بگيرم

اكنون كه دلم مي خواهد ...
اكنون كه صداها ...
اكنون كه ...
اكنون ...

دوست دارم از ته دل فریاد بکشم

ولی نمی توانم
..
...
....
و خداوند چه سخت بازي ميگيرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

آخرين جرعه اين جام

 همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد،
روي اين آبي آرام بلند،
كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت
مات ومبهوت به آن مي نگري؟


نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم!


من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله هل را با صبح
نبض پاينده هستي را،در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


همه را مي شنوم ، مي بينم!
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم!
اي سرا پا همه خوبي،
تك وتنها به تو مي انديشم!


همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم!
تو بدان اين را
 تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو، به جاي همه گل ها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز
ريسماني كن ازآن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من، همين يك نفس از جرعه جانم باقي ست،
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش


فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

 

بعد از چن وقت دوباره سلام

عيده و امسال عيدي ندارم
گذاشتي رفتي عزيزم ، من بي قرارم
عيده و امسال تنهاي تنهام
بجاي عيدي عزيزم من تو رو مي خوام
از وقتي رفتي غمگينه خوونه
گريم ميگيره با هر بهونه
رفتي و موندم با اين همه درد
هرگز نميشه فراموشت کرد
اگر چه نيستي ياد تو اينجاست
عشقت توي قلب ما هاست
هر جا که هستي خدا به همرات
دعاي خير پشت و پنات
هر جا که هستي خدا به همرات
هر جا که رفتي خدا به همرات

اين شعر يکي از آهنگهاي منصوره که خيلي دوسش دارم و بخاطر بم خونده!!!!


عيد ...
کلمه اي که بايد بيشتر روش فکر بشه!
عيد من وقتيه که همه کسايي که دوسشون دارم باشن
خونوادم ، دوستام و ....
عيد من وقتيه که کسايي که دوسشون دارم خوشحال باشن
عيد من وقتیه که خودم رو به خدا نزدیک تر احساس کنم

   <عيد من يه آرامشيه که به صد تا نوروز نميدم.>

خوش باشین!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

 

سلام دوستان  نمی دونم نظر شما راجع به توهین روزنامه دانمارکی به حضرت محمد پیامبر نور و رحمت چیه ؟

محمد پیامبر نور و رحمت

من نمی دونستم چه کاریکاتورهایی کشیدند ولی به خدا وقتی دیدم اصلا باورم نمیشد واقعا خاک بر سر

 ما مسلمانها اگه بهشون یه درس درست و حسابی ندیم  من عکسها رو میزارم به خدا فقط قصدم اینه

 که بدونین اینهایی که هی دم از آزادی و دوستی میزنند چقدر نامردند و از پشت خنجر میزنند.

واقعاْ ناراحتم!

بخدا شرمندم که می خوام دو تا از عکسا رو نشون بدم

قصدم فقط اینه که ببینین چه تو هینی به ما شده

نمیدونم کارم درسته یا نه!!!!

این مطلب رو بجای عکسا گذاشتم------v

{شرمنده نتونستم زیاد دوام بیارم الان چند ساعت از ثبت این پست میگذره و من اومدم عکسا رو پاک کردم خیلی سخت بود که بتونم بزارم بمونن }

این یه توهینه بزرگه ایشالا که خدا جوابشونو بده( در اصل مسلمونا باید جوابشونو بدن )

من تا چند روز دیگه عکسا رو بر میدارم چون نمیخوام مث اونا باشم

خدا منو ببخشه ولی خودش میدونه که نیتم چیه!!!

بعضای از عکسها اینقدر وحشتناکه که روم نشد بزارمش از همین جا هم از همتون معذرت خواهی میکنم ولی قصدم اینه که بدونین داره چه میگذره تو این دنیا

لطفاْ نظراتتونو بهم بگین

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  | 

 

اول سلام

ميگن جوونا نبايد کتاباي صادق هدايت رو بخوونن
پارسال کتاباشوو ميتونستي تو هر کتاب فروشي ببيني
امسال حتي نميتوني راحت تو خيابون دستت بگيري!
ميگن تو کتاباش هميشه دم از نيستي و نا اميدي و ... ميزنه!
من وقتي يه نوع کمال رو تو کتاباي هدايت مي بينم چطور مي تونم اين حرفا رو قبول کنم
يه حسي که ميدوني درسته و واقعيت داره، حسي که با اون بيارزشي دنيا رو بيشتر درک ميکني
پس چرا نخونم!!! من که همشونو خوندم، ولي تاسفم واسه اينه که مي خوان به زور فکر يه جوون
رو هدايت کنن،!!! آخه کي ميگه اينجوري ميشه هدايت شد؟، اگه اينجوري بود که خدا همه رو مجبور به خوب شدن ميکرد


يه چيز جالب اينه که فکر ميکنن هر کس از هدايت بخوونه فکرش خراب ميشه( واقعاً مسخرس)
به نظر من هدايت کسي بود که يه نوع بينش مخصوص خودشو داشت، از مردن نمي ترسيد
مردن رو يه نوع کليد آزادي مي دونست که واقعاً اينجور هم هست
اگه بعضيا سواد خواندن و فهم صحيح کتاباشو ندارن نبايد ديگران رو با ممنوع کردن آثار اين نويسنده
از خوندن اين کتابا بي بهره بکنن
منصور حلاج رو هم از روي کج فهمي و بد فهمي ديني دار زدن. که همش بخاطر گفتن " انا الحق" بود
خدا کنه يه روزي واسه اين مملکت برسه که آزادي همه نوشته ها رو ببينيم!

      <------------صادق هدایت

اگه دوست داشتین و می خواستین چند تا از کتاباشو واسه دانلود میزارم!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان  |