با چشماي خمارم نگاه به ساعت مي كنم هنوز 5 دقيقه مونده، سرمو از رو بالش بر ميدارم ميرم
دستشويي صوتمو بشورم جلوي آينه كه وايسادم كسي رو مي بينم كه سالهاست نديدمش، ،چهرش برام آشناست ولي احساسي نسبت بهش ندارم يه احساس قوي تو وجودم مي گه كه نگاش نكنم، سرم پايين ميگيرم و بقيه
كارمو انجام ميدم بدون اينكه صورتمو با حوله خشك كنم ميام بيرون، خنكي آب رو صورتم بهم آرامش ميده ،دوباره رو تختخواب دراز ميكشم ، هنوز 5 دقيقه
مونده انگار ثانيه ها جاشونو با ساعت ها و ساعت ها با هفته ها و ماه ها عوض كردن،دوباره سرمو رو بالش مي زارم، چشمامو مي بندم و به "هيچ" فكر مي كنم
به هيچي كه از سياهي پر شده، سياه سياه، تو اون سياهي به دنبال يك نقطه خاكستري مي گردم، به دنبال خودم ميگردم ، تو همين فكرا بودم كه گوشيم زنگ زد
يعني وقتش شده، گوشيمو برداشتم، دوباره همون صداي نرم و صاف هميشگي، هر صبح با همين صدا بيدار ميشم، هر روز صبح ساعت 9، دقيقاً 9،
زنگ مي زنه و كارايي كه روز قبل داشته رو برام تعريف مي كنه، اوايل خيلي اصرار مي كردم كه زنگ نزنه، ولي بعداً عادت كردم، به صداش، و به آرامشي كه بهم ميداد،
امروز دقيقاً شصت وپنج روزه كه هر روز زنگ ميزنه، امروز تو آخر حرفاش ازم خواست تا منم باهاش تماس بگيرم، خواست منو ببينه، منم بهش گفتم كه بايد تصميم بگيرم،
روز بعد دقيقاً ساعت هشت و پنجاه و پنج دقيقه از خواب بلند شدم و كارهاي تكراري روزاي قبل رو انجام دادم ، ساعت 9 شد و كسي زنگ نزد، خيلي گرفته بودم، اين حس كه دارم
به يه كسي كه نديدمش تعلق خاطر پيدا مي كنم بيشتر عذابم ميداد، تو همين فكرا بودم كه تصميم خودم رو گرفتم.
امروز يك شنبه ، يك هواي باروني، با نم زياد، بيشتر ترجيح دادم خونه باشم تا بيرون برم، باز ساعت نه گوشيم زنگ خورد، خودمو سرگرم كتابي كه ديروز گرفته بودم كردم و جواب ندادم
... اون روز تا شب گوشي با اون آشناي غريب زنگ خورد، فردا و روزهاي بعد هم همينطور، ....
شايد چون تعلق و وابستگي رو به اين دنيا دوست نداشتم.
دلم امشب صاف است ...
آسمان هم آرام. . . . . . .
و هزاران فانوس . . . . . . .
باد هم می آید . . . . . . . .
به گمانم فردا روز خوبی باشد
صورت ماه به من می گوید